
کافه چی قهوه بیار .تلخ تلخ...!!
دروغهایش آنقدر شیرین بود که هنوز هم دلم را میزند..!!
هرچی که یه# دینتو #داره

کافه چی قهوه بیار .تلخ تلخ...!!
دروغهایش آنقدر شیرین بود که هنوز هم دلم را میزند..!!

آدم منتظر هیچ نشانه ی خاصی ندارد
جز اینکه...
*
*
با هر صدایی برمی گردد...
پـســـر: اعتـمـادتو به مـن ثابت کن
همان لحظه دخــتــر خـود را عریــان و لخـت مــادر زاد کرد
دخـــتـر: حال تـــو اعتـمـادتو به مـن ثـابت کن
*
پــسـر: تــمـــام لباس هایش را تنـش کرد
یـــادمـان باشد وقتـی میگوییم تا آخــرش هسیتم
آخــرش بستن کمربـنـدمان نـبـاشـد
دختر كه باشی...
تنهايت كه بگذارند
...اعتراضي نخواهي كرد
... تنهائيت را هم پر نخواهي كرد...
فقط به وقارت افزوده خواهد شد
...ومي شود بزرگي را در اعماق نگاهت ديد
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید..
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و...........
.jpg)
از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشهی بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعتزندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است
&چون کامیابی رو کند همه خوبند و چون تلخکامی سررسد همه گرفتار
& جهالت ریشه در تمام بدی هاست
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند>>> مارک فیشر&
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد>>>انتونی رابینز&
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم>>>ژوزف مورفی&
اگر چشم و هم چشمی در زندگی بشر نبود ،نه نوآوری میشد نه کشفی.
ویکتور هوگو
لغزش انسان تدریجی است . بدیها در وجود ما ،پای حاضر و آماده و نامرئی دارند .حتی کسانی که از ما با ظاهر پاک و آراسته ، چنین ویژگیهایی دارند.
ویکتور هوگو